ورود ممنوع
دلم را سپردم به نگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا آنجا...
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت...ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد...دلم قفل بود...کسی قفل قلب مرا وا نکرد...یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است؟یکی گفت:چرا دیوارهایش سیاه است؟یکی گفت:چرا نور اینجا کم است؟و ان دیگری گفت:و انگار هر آجرش از غم و غصه و ماتم است...
و رفتند...و بعدش دلم ماند بی مشتری!و من تازه آن وقت گفتم:خدایا تو قلب مرا می خری؟و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست...
و من روی آن نوشتم:
ببخشید دیگر برای شما جا نداریم ازین پس به جز او کسی را نداریم...
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:58 توسط ★❤سیمین❤★
|