باز...
باز سفره ی دلم برایت باز شد... باز سال جدیدت بی من آغاز شد...
گل من! روزهایت خوش و خندان باشد...باز غم تنهایی با من دمساز شد...(sim)
باز سفره ی دلم برایت باز شد... باز سال جدیدت بی من آغاز شد...
گل من! روزهایت خوش و خندان باشد...باز غم تنهایی با من دمساز شد...(sim)
و تو می روی بی من...
که گره بزنی....
سبزه ی تمام خاطره هامان را....
و دور کنی از خودت ....
تمام مرا....
چرامیگویند “ها” علامت جمع است؟
“تن” را با “ها” جمع کنی خودت میمانی و خودت...![]()
می بینی؟!
من با تو به بزرگترین تناقض دنیا رسیدم...
دلم برایت شور میزند اما دستم نمک ندارد!!!
چه شباهت متفاوتی بین ماست...
تو دل شکسته ای...من دل شکسته ام...!!!
نه هوای تازه و نه لباس نو میخوام
انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت
سکوت تو...
سوگندهای دروغینت...
سردی تو...
سوگ رفتنت...
سادگی من...
سراب عشق خیالیت...
سرنوشت تلخ من...
این است هفت سین سی صد و شصت و پنج روز دیگرم بی تو....
می گویند دلتنگ نباش...آه خدای من...
انگار به آب بگویند خیس نباش....

سال نو می شود...
و درختان جوان...
اما دل من کهن تر و شکسته تر...
سال نو می شود...
و فاصله ی تو از من بیشتر...
بهار می شود...
اما برای من خزانی است سرد و بس دلگیر بی تو...
من این سال های نو را نمی خواهم...
وقتی زندگی برایم تازگی ندارد...
وقتی مدام روز و شب نبودنت را برایم تکرار کنند...
کاش انسان ها همان قدر که از ارتفاع هراس داشتند...کمی هم از پستی می ترسیدند....
این روزها هوا خیلی غبارآلود است...گرگ را از سگ نمی توان تشخیص داد...وقتی گرگ را می شناسی که دریده شده باشی..
تنهایی اش را بر تنهایی ام گذاشت...حال یک تنم و دو تنهایی...
خط فاصله که می افتد معنی آدم ها عوض میشود...ما را باش به فرسنگ ها دل بسته ایم!!!
اسفند است...
موعد خانه تکانی رسید....
به خانه ی دل که رسیدم یادت را دیدم...نه غباری داشت و نه کهنه شده بود...
مهرت جاودانه در دلم خواهد ماند...