نیمه شب پاییز...
برگ ها می رویند
آسمان ابری نیست
و سکوتی مطلق بر جهان می تابد
بادها می آیند
خش خش شاخه نارنج مرا می خواند
و در اندیشه ی معصوم درخت
سردی نورس پاییز به خود می بالد
و سرودی غمناک بر دلم میخواند
و من اکنون بی تو؛غم تنهایی را
بر دلم حس کردم...
گرچه گاهی بالشم از گریه تا فردا تر است
با خیالش خواب هایم شب به شب زیبا تر است
مثل دلفینی به دام افتاده در استخرم، آه!
ظاهراٌ مشغول رقصم، چشم هام امّا تر است
من نه، هرکس خواب اقیانوس را هم دیده است
چشم هایش مثل من تا آخر دنیا تر است
زندگی مثل سیابازی است، آدم هر چقدر
دوستدارانش فراوان تر، خودش تنهاتر است
گاه می گویم که باید چشم هایم را ... ولی

چرت و پرت شماره 5 در ادامه...


