به پایان رسید این دفتر!!!!!!!!!

خسته ام از اين دنيای مجازی



نوشته های مجازی



عشق های مجـــازی

روياهای مجـــــــــــازی

غم و اندوه مجـــــــــازی

دروغ های مجــــــــــــازی


تهمت های مجــــــــــــازی


بی اعتمادی های مجــــــــــــازی


قضاوت های مجــــــــــــازی!!!!!!


و انسان های مجــــــــــازی


آری ديگر بس است...!



ميخواهم لحظاتی بسيار



خود را از مجازات اين دنيـای


مجـازی, بـرهانـم

 

در جست وجوی حقيقت هستم...



ميخواهم به دنبال



گمشده ام بگردم...

شايد سفر!! شايد پرواز!!



همگی حلالم کنید...

راز نگاه تو...

در میان سیاهی چشمانت
آبی عشق را دیدم
روشن بود...گرم بود...امید بود
ولی افسوس
که تو در میان این همه روشنی ؛ گم شده بودی
و تنها کودک پاک عشقم را
با خود برده بودی...



رفت بی هیچ...

رفت بی هیچ بوسه ی بدرود
در تنم ریخت هرچه آتش بود
پرده ی اشک ؛ تا گشودم پلک
رو به رویم فضا غبار اندود
جاده - این خط فاصله - با او
پیش می رفت سمت نا محدود
خلوت من دوباره ابری شد
آسمانی که بود و ابر کبود
رفت و ماندم که باز برگردد
ماندم و رفت تا بیاید زود




رفت بی هیچ بوسه ی بدرود
در تنم ریخت هرچه آتش بود
دستم از لمس آسمان کوتاه
چشمم آیینه ای غبار اندود
سمت من هرچه هست کوچک و پست
سمت او کهکشان نامحدود
ماهی آب بود و می چرخید
بی سبب در سراب خون آلود
چون سواران توسن آتش
شد شهابی در آسمان کبود
خسته از سردی مکرر خاک
رفت و پشت ستاره ای آسود

کلید دل...

تا کی کلید دل به تو باید سپردن؟
سنگینی یک قفل را با خویش بردن؟
حتی برای دیدنت در خلوت خواب
باید هزاران چشمک شب را شمردن؟
تا کی برای ماندن دیوار پرهیز
لب بر لب جام فراموشی نبردن؟
می پوسد این جاذره ذره بودن من
دست صبوری در عطش تا کی فشردن؟
بشکن؛بسوزان؛سیل شو ؛ویرانه ام کن
من خسته ام از این همه آهسته مردن...

خدای من...

وقتی خداوند از پشت ؛ دست هایش را روی چشم هایم گذاشت
از لای انگشتانش محو دیدن دنیا شدم
که فراموش کردم منتظرست نامش را صدا کنم...


نسیم ؛ دانه را از دوش مورچه انداخت...
مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :
گاهی یادم میرود که هستی
کاش بیشتر نسیم می وزید...