خاموش مي نشينم...
و در هياهوی سکوت و تاريکی شب
با چشمانی باز و در بيداری ذهن
خواب تو را ميبينم و اشک ميريزم بر مصائب خويش
ای دل نا مسلمان آرام بگير درون سينه
آبرويم را بردی , غرورم را شکستی
و رسوای زمانه ام کردی . بس نيست!؟؟؟
ديگر چه مي خواهی از جانم؟
در زمين تاوانی نمانده است که نداده باشم
و مجازاتی نيست که بر دوش نکشيده
باشم و آخر ديگر چيزی برايم باقی نمانده است
که به پای لرزش های تو بريزم.
چه مرگت هست؟ از برای چه مي لرزی و از برای
که اين چنين آشوب و بلوا به
پا کرده ای؟ او رفته است بفهم , به خاطر خدا بفهم
که او مال تو نيست و هيچ وقت هم مال تو نبوده
و در ژرفای آن گوری
که سال ها بر بلندای آن گريسته ای
مرده ای نخوابيده است
((باد را در قفس کرده ای و آب در هاون کوبيده ای ))
ای دل نامسلمان آرام بگير ورنه آخر از درون سينه بيرون خواهمت کشيد...






