خاموش مي نشينم...

خاموش مي نشينم لب تخت

و در هياهوی سکوت و تاريکی شب

با چشمانی باز و در بيداری ذهن

خواب تو را ميبينم و اشک ميريزم بر مصائب خويش

ای دل نا مسلمان آرام بگير درون سينه

آبرويم  را بردی , غرورم را  شکستی

 و رسوای زمانه ام کردی . بس نيست!؟؟؟

ديگر چه مي خواهی از جانم؟

در زمين تاوانی نمانده است که نداده باشم

و مجازاتی نيست که بر دوش نکشيده

 باشم و آخر ديگر چيزی برايم باقی نمانده است

که به پای لرزش های تو بريزم.

چه مرگت هست؟ از برای چه مي لرزی و از برای

که اين چنين آشوب و بلوا به

 پا کرده ای؟ او رفته است بفهم , به خاطر خدا بفهم

که او مال تو  نيست و  هيچ وقت هم مال تو نبوده

و در ژرفای آن گوری  که سال ها بر  بلندای آن گريسته ای
مرده ای نخوابيده است

 ((باد را در قفس کرده ای و آب در هاون کوبيده ای )) 

ای دل نامسلمان آرام بگير ورنه آخر از درون سينه بيرون خواهمت کشيد...

خانه ی خدا نزدیک ماست...


کسی که بهشت را بر زمین نیافته است...

آن را در آسمان نیز نخواهد یافت...

خانه ی خدا نزدیک ماست...

و تنها اثاث آن ، عشق است...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یک دانه بذر میلیون ها دانه را با خود دارد... آیا وفور وغنای هستی را می بینی؟

خداوند در وجود ما هم “روحش” را به امانت گذاشته است...

این همان “دانه الهیاست که باید آنرا با عشق و ایمان آبیاری کرد تا شکوفا گردد...

بگذار تنها بمانم...

وقتی شادی ها زودگذرند...بگذار غمگین بمانم...

وقتی خنده ها مصنوعی است...بگذار بی نهایت بگریم...

وقتی انتظار سودی ندارد...بگذار دمی بیاسایم...

وقتی امیدها واهیست...بگذار مایوس بمانم...

وقتی بهانه ها برای ترک من بسیارند...بگذار بی بهانه بروند...

وقتی محبتم بازتابی ندارد...بگذار سنگدل شوم...

وقتی سخنم را درنمی یابند...بگذار سکوت کنم...

وقتی ماندگار نمیشوند...بگذار یادگاری هم نگذارند...

وقتی دوستان رفتنی اند...بگذار تنها بمانم.....


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

زمان گذشت...

زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند

چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند
گاهی فرصت نبود
گاهی حوصله
و من خیلی دیر این را فهمیدم
خیلی دیر
هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی
کسی ، چیزی پیدا شود که نام من را از یاد نبرده باشد...

ساحل تنهایی...

پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست...

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست...

در این ساحل که من افتاده ام خاموش...

غمم دریا ، دلم تنهاست...

 

انتظار...

من در نو شکوفه های سرمازده ی بهاری...

به دنبال تو میگردم...

من در میان برگ های زرد و سرخ خزان زده ی پاییزی...

در جستجویت هستم...

و از سبزه های نورس در میان برف های سپید زمستانی...

سراغت را می گیرم...

و سرانجام تو را خواهم یافت...

نیستم اهل زمین...

نیستم اهل زمین اهل این درد غمین...
اهل این غم،غصه ها...
اهل عشق بی وفا...
اهل خمر و آب جو...
اهل آن ذات نرو...

نیستم اهل زمین،اهل نامرد زمین...
اهل عشقم اهل عطر پاک او ...
اهل مستی، مستی بی جام او...

اهل رنگ آبی هفت آسمان...
اهل شوق دیدن رخسار جان...
نیستم اهل زمین،اهل نا اهل زمین...
اهل این درد غمین،اهل نا مرد زمین...

 

داستـان زیبـای قلـب کوچـک...

این داستان نادر ابراهیمی بقدری برام لذت بخش بود که حیفم اومد خواندن دوباره اونرا با شما دوستان شریک نشم ... لطفا در حین خواندن، حضور قلبتان را نیز فراموش نکنید.


من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم...
یا... نمی‌دانم...
کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است. برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف!
با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت...
دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

نکته : هرکسی را که میخواهیم نمی توانیم در قلبمان جا بدهیم (یعنی ما دعوتنامه را صادر میکنیم؛ بقیه اش به مهمان بستگی دارد)؛ چون آن شخص هم باید خودش بخواهد و بتواند با خودش کنار بیاید که برای ماندن در این قلب چه چیزهائی را باید کنار بگذارد؛ یعنی سبکبار بیاید تا راحت باشد وگرنه مشغول حمل و جادادن بارش میشود و از میهمانی قلب جا میماند!