آن قدر كه در پيرهنت نيز غريبي
سر مغرور من!با ميل دل بايد كنار
آمد كه عاقل آن كسى باشد كه با ديوانه مى سازد

هر که به من می رسد بویِ قفس می دهد
جز تـــو که پـَر می دهی تا بِپَـــرانی مــرا

ای سیبِ سرخ، غلت زنان در مسیــرِ رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدند


