براي آنكه بايد باشد و نيست...
با فنجانی چای هم میتوان مست شد اگر کسی که باید باشد،"باشد"
يكي ميپرسد اندوه تو از چيست؟سبب ساز سكوت مبهمت كيست؟
برايش صادقانه مينويسم براي آنكه بايد باشد و نيست...
با فنجانی چای هم میتوان مست شد اگر کسی که باید باشد،"باشد"
يكي ميپرسد اندوه تو از چيست؟سبب ساز سكوت مبهمت كيست؟
برايش صادقانه مينويسم براي آنكه بايد باشد و نيست...
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود...




تنهایی ام را کســی شریک نیست...مطمــــئن باش
دستِ احتــــیاج به سمت ِتــــو که هیـــچ
به سمت ِ خودم هم دراز نخواهم کرد...
شایـــد کــه تنهایی هایم
از تنهایی دق کنــــد..!!!
سهم من ...
خانه ای اجاره ای است....در قلب تو...
و هر روز....
ترس از ریختن وسایلم در کوچه.....






هر روز از پشت پنجره تو را می بینم...
من به انتظار آمدنت جوانه های سپیدار را که شاخه هایش از پشت شیشه پیداست شمارش میکنم...
می آیی و من بوی پیراهنت را از پشت قاب پنجره احساس میکنم...
تو اما نمی دانی که تمام روز به انتظار گذشت...لحظه ها نشسته بودم و
نگاه میکردم...فقط نگاه...گاه حسرت به ازدحام مردم خوشبخت...!
میدانی...نه خوابم مثل خوابهای دیگران است و نه در هشیاری هشیارم!
حتی رویاهایم هم هرگز به شیرینی خیال دیگران نیست...
این روزها در سکوتی بهت انگیز فرورفته ام...دیگر حتی از آن ایام پر خاطره حرف هم نمیزنم...چه روزهایی...
حالا دوباره به گذشته برگشته ام و عجیب در آن زمان پرسه میزنم...چه حالی داشتم...!
گرم و زنده و پویا...در اوج سرخوشی و شادابی...سرشار از حس بودن...پر از آرزوهای دور و دراز...
ناگهان...!
نمیدانم چه شد؟!
گفتی میخواهم بروم...فردا!
این سوال مدام در ذهن جوانم تگرار میشد : چرا؟
حتی فکر جدایی هم مرا از پای در می آورد...
هوا ابری شد...گرفته و کبود...
دلم میخواست از اینجا صدا بزنم...آهای چترت را ببند...زیر باران پر طراوت اگر خیس شوی زنگار روحت پاک میشود...
کاش میشدمن هم زیر باران قدم بزنم...کاش با هم قدم میزدیم زیر قطرات باران خدا...
تو میتوانی ...اما من نه...!گفتم که این روزها هیچ چیزم به دیگران شبیه نیست...!
هوا ابریست...فردا یادت باشد فراموش کنی چترت را با خودت ببری...شاید باران ببارد...
این را بدان من با تو خداحافظی نکردم...چون احساسی به من میگفت شاید این دیدار آخر باشد و من میخواستم تو برگردی...
همه چیز به طور عجیبی غمگین و مبهم بود...ستاره ها انگار کم سوتر بودند و مهتاب کمی رنگ پریده تر به نظر میرسید...
آن شب خاکستری بود...دلم تنگ بود...دوست داشتم از بام خانه به ستاره ها نگاه کنم...خوابم نمی برد...
ترس از فردا مرا بی تاب میکرد...جدایی غم انگیز است...هراسناک است...میترسیدم...میترسیدم...و بعد خوابم برد...
فردا دیگر تو را ندیدم...و هرگز حتی فرداهای بعد...!
در دلم کبوتری زخمی با بال شکسته , بی تاب پر پر میزد...
احساس خفگی میکردم...من تو را میخواستم ...من میترسیدم...از دنیای بدون تو میترسیدم...
لحظه ها در تنهایی و سکوت گذشت...
ناگهان فریاد زدم : من با تو خداحافظی نکردم...باید او را ببینم...یک بار دیگر...!
اما صدایم در دور دست ها گم شد...به عمق غربت فرو رفت...
دلم برای سبزی ات گرفته...هیچکس مرا نمیفهمد...!
حالا هر وقت صبح پیدا میشود و سوسوی ستاره ها به خاموشی می گراید...
در کابوس تنهایی شبی خاکستری فریاد میزنم:
من با تو خداحافظی نکردم...!
بی ستاره و مغموم...
و من صدای لرزان دلی را می شنوم...
که با ماه سخن می گوید...
و چه عاشقانه از تو می گوید...
هنوز باور رفتنت در ذهن نازک نیلوفر نمی گنجد...
انگار رنگ شب بی تو ....
سیاهتر از همیشه شده...
و انگار ستاره ها به تمامی خوابند....
و انگار شیشه بلورین دل شکسته است...
هنوز صدای خداحافظی عشق در گوشم می پیچد...
چگونه شد؟؟
به کدامین گناه در دفتر کائنات ...
امروز اولین شب بی تو نامگذاری شد...؟؟!!
آن روز یادت هست؟
آن روز که برای احساسم تره خورد کردی؟
برق چشمانم را یادت هست؟
تاکنون کسی برای من و احساسم
چنین مایه ای خرج نکرده بود!
ولی ان مایه ناچیز سرمایه زندگیم شد
با کمترین ها به کمای رویاهایم رفتم
مهم نیست که چه اندازه برایت خرج می کنند
مهم اینست که چه اندازه نیازمندی
گاهی نیم نگاهی کافیست ای یار...
از تو نوشتن وقتی سخت می شود
قلم در اندوه بی واژگی می میرد!
چروک شده است ذهنم ...!
از خشکی لحظه های تنهایی"
وقتی حتی بیاد آوردن لبخندت...
دشوار شده است!!!
کاش خبرم می دادی...
این مرثیه ی انتظار کی تمام می شود!!!
صبری که ز من ستانده می شود در نبود تو...
انتظار کشنده ی این روزهای بی چراغ و روزن است!
فریاد هایی که به گل می نشیند...
سکوتیست که از نو زاده می شود...
و دست های من که هنوز جای خالی تو را می گیرد.............!!!
شنیده بودم “پا” ، “قلب دوم” است …
اماباور نداشتم !
تا آن زمان که فهمیدم
وقتی دل ماندن ندارد
پای ایستادن هم نیست !

آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !
وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …
وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود …
وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود …
وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد …
و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش …
به چه میخندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه میخندی تو ؟ نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه میخندی تو ؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟
خنده دار است بخند . . .
چشم بَـــــسته از فرسنگ ها می شناسمت…!
این تَـــــلاشت برای گم شُــدن مَــرا می خنداند…!
یا من بازی را بلــد نیستم !
یا تو جر زدی !
به دنبال ویلچرى هستم براى روزگـــار !
ظاهرا پایى براى راه آمــدن بامن ندارد!!!
بخند کودک همسایه...
من اندوه های زیادی را دیدم که سر پیچ همین خیابان
چشم انتظار بزرگسالیت هستند...

کاش تو زندگی هم مثل فوتبال وقتی زمین می خوری و از درد به خودت میپیچی ،
داور میومد از آدم میپرسید میتونی ادامه بدی ؟
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|