ای تقدیر!ای سرنوشت!ای قسمت!

گاهی دلت می گیرد از بایدها ،نبایدها

بودن ها ، نبودن ها ،آمدنها ،نماندنها

گاهی دلت می خواهد دختر بچه ای باشی ،که ناشیانه می خورَد بر زمین

شرم نمی کند ،بی ترس می خندد ،بی محابا می گرید

سر زانوی احساس را می گیرد ،بی خجالت در آغوش

و چقدر راحت می گوید :“دوستت دارم

بزرگ که باشی مدام باید پنهان کنی

،گریه های بی پایان را ،بغض های بی سرانجام را

و آرام جمع کنی خرده ریزه هایت را ، از زیر پای بی احساس تقدیر

بزرگ که باشی سختی ها ،سخت ترند....


  ای سرنوشت ! از کجا میتوان گریخت ؟

من راه آشیان خود را از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه ای راحت رها مکن با من تلاش کن

که هنوز نمرده ام...

دیگه مهــــم نیست...!!!


لحظاتی وجـــود دارند که دراز کشیده ای و خیره به آســــمان

و یک چیزی مثــل صاعقه

وجـودت را خالــی می کند...

زیــــر لب می گویی  : دیگه مهــــم نیست...!!!


شهر من اینجا نیست...!


شهر من اینجا نیست !
اینجا
آدم که نه!
آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!
و جالب تر !
اینجا هر کسی
هفتاد رنگ بازی میکند
تا میزبان سیاهی دیگری باشد!

شهر من اینجا نیست!
اینجا
همه قار قار چهلمین کلاغ را
دوست می دارند!
و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!

شهر من اینجا نیست!
اینجا
سبدهاشان پر است از
تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!

من به دنبال دیارم هستم,
شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است
...


کدام را باور کنم؟!


دَلمــ گِرفتـ ـهـ اَز ایـטּ شَهـ ــر

 کهـ آدَمــ هآیَشــ هَمچـ ــوטּ هَوآیَشــ

نآپآیدآرَنـ ــد  ...

گآهـ آنقـَ ــدر پاک کهـ باوَرَتــ نِمے شـَ ــوَد

گآهـ آטּ چنـ ــاטּ  آلوده  کهـ نَفَسَــــــــتـ ـ ـ ــ ـ مے گیـ ــرد...


خدایا...


خودت بگو کدام حرف ها را باور کنیمــــ....!

حرف کسی که می گوید
به راحتی فراموشت می کنم


و می رود ولی گاهی حالت را از اطرافیانت می پرسد...!


یا حرف کسی که گفت
فراموش کردنت سخته ولی

می رود و پشت سرش را هم
نگاه نمی کند؟

دستم نمیرسد به بلندای چیدنت...باید بسنده کرد به رویای دیدنت...!

آرزوهایت بلند بود...

دست های من کوتاه...

تو نردبان خواسته بودی...

من صندلی بودم...

با این همه فراموشم مکن...

وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای

و به ماه نگاه می کنی...


http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTsKukbIwPWppehhhpDnhLr15duw7gpOxWpEdSJpb4qNKEB01dT


هم قــــــــــد شدیم …
خدا میداند چه چیزهایی را زیر پاهایم گذاشتم …

از این همه راضی بودن...!

خدایا ، من که راضی هستم ...

من به یک لبخند پدر ،

من به یک نگاه بی هراس  ِ مادرم ،

من به آواز چکاوک ،

به نگاهِ صافِ کودک ،

به نسیم عطر شب بو راضی می باشم!

من به آهنگ تکراری زندگی ، لبخند زده ام !

به کهنسالِ درون جاده برفی لبخند زده ام !

من به اشکِ شوق خواهرم ...

به صدای طنین انداز ِ برادر عشق دادم ! عشق دریافت کردم !

من از هر چیز جنبنده که دیدم درس آموختم !

که جهان وقف انسان ها نیست !

که جهان متعلق به بهار است ، به شکوفه ، به خزان !

به همان آشنا نگاهِ مهربان !

به همان خسته از نگاه این و آن تعلق دارد !

خدایا ، از این همه راضی بودن عاصی نشوم ؟!

 


چشم هایم میسوزند ، نه از اَشــ ـک زیاد ! از کم خوابی ها !

صورتم قرمز شده ، نه از گِــ ـریــه زیاد ! بلکه از سرمای بی رحم زمستانی  !

دلم درد میکند ، نه به خاطر شِکـستِــ ـه شـــُدن ! مسموم شده است که درد میکند !

روی دست هایم جای انگشت مانده است ، جای دست های آشــ ـنا نیست !

از سرما خودم دستم را فشردم که گرم شود !

پاهایم توان حرکت ندارند ، نه به این خاطر که هَــ ـمراهِ نیمـــه راه داشته اند !

از خستگی قدم های شبانه است که بی حس شده اند !

قلب درد دارم ، ولی هنوز دروغ خوبی برای پنهان کردنش پیدا نکرده ام !!

                  قلبم کوهی از یک حس شده است ، حسّ ِ بــ ـی حِسّــی در من بیداد میکند ، بیداد

اشک است و بس...

  ﭘﯿﺎﺯ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻣﻘﺒﻮﻟﯿﺴﺖ ﺗﺎ ﺳﯿﺮ ﺑﮕﺮﯾﯽ
ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﺯ ﺑﯿﺎﻥ ﺩﻟﯿﻞ
ﺁﻧﻬﻢ ﺍﺯ ﺳﯿﺮ ﺗﺎ ﭘﯿﺎﺯ



همدم تنهایی شب های من ، اشک است و بس / مرهم زخم دل تنهای من ، اشک است و بس / گر نمیبینی غمی اندر نگاه خسته ام / آنچه میشوید غم از چشمان من ، اشک است و بس...



اشکی که بی دلیل بیاید ، اشک دلتنگی نیست ،
اشک بی کسی ست . . .


روزهای تکراری من...

  بیهوده ورق می خورنــــــــد تقویـــــــــم هــــای ِ جهــــــــــان ؛ روزهــــای ِ من ، همه یک روزند … شنبــــه هایی که فقـــط پیشوندشــــــان عوض میشـــــود...


دلم آرامش دریایی میخواهد !

  که در پس تلاطم موجهایش

  صدای عشق نوازشگر لحظه هایم باشد...

 " دلم تو میخواهد " 

  با لبخند یاسی ات... 

  که به یکباره مست میکند 

  تمام مرا...

  عشق های افراطی بلوغ، 

  عزیزم های کلیشه ای،

  وابستگی های کودکانه

  ... نمیخواهم

   دلم تویی میخواهد که سکوتم را معنی کند...

ولی حالا...

ﻗـﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻣﺎﻥ ﺑﻮﯼ ﻣـــــﺎﻧﺪﻥ میﺩﺍﺩ
ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺣﺘﯽ ﺑﯿﺴﮑﻮﯾﺖ ﻫﺎ ﻣــــﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ !!
ولی حاﻻ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ  :های بای...

دلگیرم از عشق هایی که

 مثل حلقه های دود قلیان
 اول بزرگ میشوند...

وبعد...

محـــــــو


پس می مانم و ...

چه زیبا می گفت مترسک...

که وقتی نمی شود رفت همین یک پا هم اضافیست...



آن که می رود قرار دارد...من نه قراری دارم نه می روم...

پس می مانم و بی قراری می کنم...

♥ممنونم از همه دوستان♥

میگن وقتی لحظه مرگ آدما فرا میرسه , دل کندن از رفیق سخت تر از

دنیاست, خدایا
... فقط به عشق رفیقم نه به خاطر دنیا ازمرگ بیزارم


 


ممنون ازهمه دوستای خوبم...همراهان همیشگی دوستتون دارم...

راستی از همراه اول و بانک سینا هم تشکر میکنم!

همیشه هستی...


رسم دوستــــی مان ، مثل نان نیست

که گرمش در سفره باشد

و ســــرد و بیاتش سهم نمــــکی

چــــه در گـــرمای حضورت ؛

و چـــــه در سرمای نبــــودت ،

همیشه هستــــی

همــــین حــــوالی...




 

گاهی پای کسی میمانی ....

که نه دیدیش .... نه میشناسیش .......

فقط حسش کردی .... تجمسمش کردی....

پشت هاله ای از نوشته های مجازی روی پیج مجازی اش ...

که هر روز میخوانی و در جوابش میگویی ....

چشم گلم....


*ستاره حیات*



این فیلم ستاره ی حیاتم ما رو برد به خاطرات دور و درازمون....!

 

خدا یک شوخی خیلی بی مزه و شاید معنی دار با من دارد...

آن هم این است که گاهی اسمی را که نباید ببینم همه جا جلوی چشمم می آورد...

همه جا...!

باز چند روز است این شوخی را شروع کرده!!!

افسوس...

نه میـلــــــــــــی برای رفتن دارم 

 

نه خیالـــــــــــی برای مانـــــــدن 

 

نمی دانم با این همه اشتیاق چه کنم ؟؟؟



به پشت ســــر نگـاه مـیکنم...


شایـد هنوز کسـی مرا دوست داشتـه باشد..!


امــا افسوس!


هــمه منتـظر رفــتن من کاسه به دست ایســـتاده انـد...