ای تقدیر!ای سرنوشت!ای قسمت!
گاهی دلت می گیرد از بایدها ،نبایدها
بودن ها ، نبودن ها ،آمدنها ،نماندنها
گاهی دلت می خواهد دختر بچه ای باشی ،که ناشیانه می خورَد بر زمین
شرم نمی کند ،بی ترس می خندد ،بی محابا می گرید
سر زانوی احساس را می گیرد ،بی خجالت در آغوش
و چقدر راحت می گوید :“دوستت دارم”
بزرگ که باشی مدام باید پنهان کنی
،گریه های بی پایان را ،بغض های بی سرانجام را
و آرام جمع کنی خرده ریزه هایت را ، از زیر پای بی احساس تقدیر
بزرگ که باشی سختی ها ،سخت ترند....
ای سرنوشت ! از کجا میتوان گریخت ؟
من راه آشیان خود را از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ای راحت رها مکن با من تلاش کن







